دو قدم مانده به صبح

سلام خوش آمدید

۱۶۳ مطلب با موضوع «یادداشت‌های روزانه» ثبت شده است

از یکی دو روز پیش اعلام شد که اینترنت جهانی در حال اتصال مجدد است و به زودی مردم می‌توانند از آن استفاده کنند. اما از آن روز چند روز بیشتر هم گذشت و تنها اتصالی که شاهد آن بودیم این بود که به کمک فیلترشکن‌های پولی می‌توان به راحتی وارد اینستاگرام شد، در حالی که دسترسی به سایت‌های خارجی تقریباً غیرممکن است. هر سایتی اعم از علمی، فنی و ... از دسترس خارج است ولی اینستاگرام به روی همه باز است. واقعاً جا دارد این سؤال را بپرسیم چه کسانی این همه تصمیم برعکس و عصبانی‌کننده می‌گیرند و از راه‌های مختلف سعی در ناراضی کردن مردم دارند؟

  • اسماعیل

یک بار یک نفر از من پرسید چرا تو که به ادبیات، سینما و ... اینقدر علاقه داری، وقتی یک شخصیت شاخص ایرانی فوت می‌کند هیچ مطلبی (حتی یک استوری ساده) منتشر نمی‌کنی؟
جواب من البته خیلی ساده است.
اول اینکه نه کانال من (در هر شبکۀ اجتماعی) و نه وبلاگ من، هیچ‌کدام، صفحۀ ترحیم روزنامه نیست. و البته هستند خودشیرین‌هایی که از مرگ شخصیت‌هایی که نامشان برسر زبان افتاده، بهانه‌ای برای جلب توجه بسازند.
دوم اینکه من با افراد هیچ ارتباطی نمی‌گیرم. نه خودشان و نه آثارشان هیچ‌کدام برای من هیچ جذابیتی ندارد. آدم‌هایی که ارتباطاتشان با کسانی سفت و سخت شده است که بودنشان استخوان لای زخم ماست! آثار این قشر از «هنربندان» به هیچ وجه انعکاس دغدغه‌های من و کسانی مانند من (که بیش از 60% جامعه را تشکیل می‌دهیم) نیستند. نه خودشان و نه آثارشان هیچ ارتباطی به واقعیت زندگی ما و جنس اندیشه‌ای که در سر داریم ندارند. اینان فقط مزدبگیر پیمانکاران گوش به فرمانی هستند که به این ابتذال فراگیر دامن می‌زنند.
خدایشان بیامرزاد، اما من راجع به این آدم‌ها هیچ حرفی برای گفتن ندارم. که همین سکوت، به خوبی گویای همه چیز هست.

کانال من در بله

  • اسماعیل

این مطلب رو یکی از دوستانم در شبکه اجتماعی خودش نوشته. به نظرتون چرا ما در چنین وضعیتی گرفتار شدیم؟ 

«قلبم به درد میاد وقتی میبینم ضعیف‌ترین قشر جامعه برای قدرت‌طلب‌ها دارن همدیگه رو کف خیابون می‌کشن.
تمام سلایق سیاسی این‌طرفی و اون‌طرفیتونو بذارید کنار ، یه لحظه نگاه کنید ببینید چجور به جون هم افتادیم ، حتی همین‌جا حتی تو کامنت‌ها!
لعنت به اون که تخم نفاق و از ب بسم‌الله تو قلب این ملت کاشت.
کاش نفت نداشتیم، کاش جای قاجار یه حکومت قوی‌تری بود اونقدر عقب نمی‌افتادیم کاش شاه جلو غربی‌‌ها قلدری نمیکرد، کاش خیلی ازون مصاحبه‌هارو انجام نمیداد، کاش مردمش عاقل‌تر و آگاه‌تر بودن و بازی نمیخوردن، کاش بعضی غربیا به رابطه ایران و آمریکا حسادت نمیکردن. کاش کشور مهمی نبودیم یه گوشه بی حاشیه داشتیم زندگی می‌کردیم . کاش بختیار یکم بیشتر شجاعت به خرج می‌داد! کاش اوضاعمون این نبود. کاش حالا که سال ۵۷ اونجور شد و هرچی رشته بودیم پنبه کردن کشور‌های همسایه بالاخص عراق و انگولک نمی‌کردن! که جنگ حداقل نشه‌. اون همه جوون کشته نشن. کاش حداقل بعد چند سال حکومت عقلشو به کار مینداخت و اولویتش و میذاشت مردمش ، دنبال ایجاد ارتباط و حل اختلافات با دنیا بود، نه که برای مقابله با دنیا از دهن مردمش بگیره خرج لبنان و غزه و ... کنه! کاش گوش شنوا برای اعتراض مردم داشت!نه که سرکوبشون کنه!
کاش جای اینکه گیر بده به حجاب، آزادی و حقوق انسانیمونو پامال کنه ، حداقل جلوی فساد و رباخواری بانک‌هاش و دزدی از بیت‌المال و میگرفت!
کاش می‌دید مردمش گرسنه هستند و می‌گفت گور پدر فلسطینیایی که تو جنگ عراق کلی جوونامونو کشتن! بذار دنبال راه حل برای بهبود زندگی مردمم باشم. کاش ما اینقدر تو کشور خودمون غریب نبودیم!»

  • اسماعیل

چند وقت پیش در شبکه‌های اجتماعی از مخاطبانم خواستم خاطراتی که از درس هندسه دارند را به اشتراک بگذارند. تعداد نسبتاً قابل توجهی از دنبال‌کنندگان عزیز خاطراتی که از درس هندسه داشتند را در قسمت نظرات به اشتراک گذاشتند که در این نوشته بدون دست‌خوردگی و اصلاح نقل شده است.

خاطرات هندسه

  • اسماعیل

✍️ ۵شنبه ۲۹ خرداد ۱۴۰۴

امروز بعدازظهر خیابون‌ها مثل ۲۰ سال پیش شده بود! پر از جمعیت. مردم شاد بودن و از کنار هم با مهربانی رد می‌شدن. چیزی که سال‌هاست ندیدم.
سال‌هاست که پیاده‌روها خلوته و مردم نگاه سرد و تلخی دارن. و وای به اون روزی که کسی ناخودآگاه به کسی تنه بزنه! اما امروز خیلی متفاوت بود.
حملات موفق ایران به اسرائیل غرور رو به مردم ایران برگردوند. وقتی مردمی احساس حقارت می‌کنن از خودشون و از همدیگه بدشون میاد. این اتفاق باعث شد که ایرانی‌ها احساس کنند اون ملت توسری‌خور و بی‌دفاع نیستن و اگر پاش بیفته می‌تونن قدرت‌های بزرگ رو به چالش بکشن.
البته این حرف‌ها به این معنی نیست که من از جنگ حمایت می‌کنم یا سیاست‌های داخلی نظام رو قبول دارم. بنا به دلایلی که الان نمی‌خوام بهش بپردازم، مردم روحیۀ تنفر و عجز هم‌زمانی رو تجربه می‌کردن که نشون می‌داد کار جنگ روانی بیگانگان درست پیش رفته.
حالا اما از قضا سرکنگبین صفرا فزود و امر منحوسی مانند جنگ باعث شد یک شبه شاهد یک فضای کاملاً متفاوت باشیم.
همۀ ما امید داریم این شرایط هر چه سریع‌تر پایان یابد و از فردای روزی که برگشتیم به اوضاع عادی جامعه، امیدوارم بعضی مسئولین به تصمیم‌های خود نگاهی دوباره بیندازند.

آنچه خواندید یادداشت امروز من در کانال بله بود:  https://ble.ir/esiblog 

  • ۳ نظر
  • ۳۰ خرداد ۰۴ ، ۲۲:۴۹
  • اسماعیل

در این روزها که وضعیت خاصی برای ما پیش اومده از یادگیری غافل نشید. 

با توجه به اینکه دسترسی به خیلی از سایت‌ها، شبکه‌های اجتماعی و پیام‌رسان‌ها امکان‌پذیر نیست، تصمیم گرفتم یک کانال در پیام رسان بله راه‌اندازی کنم و یک سری آموزش رایگان به اشتراک بذارم. 

این کانال در واقع ادامۀ کانالی هست به همین نام که در تلگرام داشتم. 

در کانال عضو بشید و از آموزش‌های رایگانش بهره ببرید. کلیک کنید: 

https://ble.ir/diranlou 

  • ۰ نظر
  • ۳۰ خرداد ۰۴ ، ۱۶:۵۲
  • اسماعیل

اسرائیل مانند استخوانی لای زخم خاورمیانه است و هرچه این استخوان بیشتر و بیشتر در منطقه بماند عفونت‌های بیشتری را در اطراف خود ایجاد می‌کند. 

رژیم جعلی از روزی که تاسیس شده است تروریسم دولتی، ایجاد وحشت و جنگ روانی را سرلوحه تمام کارهای خود قرار داده است. 

انواع دروغ پراکنی‌ها، جاسوسی‌ها، ترورهای دولتی، حمله خودسرانه به کشورهای اطراف، بی‌رحمی تمام و کمال در کشتار کودکان، زنان، غیرنظامیان و تمامی افراد بی‌پناه در عملیات‌های جنگی، به خوبی در رفتارهای اسرائیلیان مشاهده می‌شود.

بماند که دلایل تاسیس این کشور دروغین و تا حدودی احمقانه است، اما به هر روی چند دهه از عمر این تروریست‌ها گذشته است و خاک منطقه را به خون بی‌گناهان زیادی آغشته کرده‌اند. 

حملاتی که از سحرگاه جمعه آغاز شده است یک نقطه عطف تاریخی برای منطقه خاورمیانه و جهان است،

  • ۰ نظر
  • ۲۴ خرداد ۰۴ ، ۲۳:۳۹
  • اسماعیل

طبق تجربه من، مهم‌ترین کاری که ما در مدیریت زمان می‌توانیم انجام دهیم این است که تمام آشفتگی‌های زندگیمان را بگذاریم کنار، به هیچ کدام از نقاط منفی وضع فعلی زندگیمان فکر نکنیم و مهم‌ترین کاری که باید در حال حاضر انجام دهیم را در نظر بگیریم. همان یک کار را به سرانجام برسانیم. بعد برویم سراغ دومین کار مهمی که مدت‌هاست عقب افتاده است و بعد برویم سراغ سومین کار مهمی که مدت‌هاست پشت گوش انداخته‌ایم. و به همین ترتیب، هر بار در یک دوره ۳ تا ۶ ماهه، پروژه‌های بزرگ‌تری که در زندگیمان عقب افتاده را انجام می‌دهیم.

مدیریت زمان یعنی واقع‌گرایی. هیچ فرد ایده‌آلیست و پرفکشنیستی نمی‌تواند در مدیریت زمان موفق باشد.

  • ۰ نظر
  • ۱۸ اسفند ۰۳ ، ۱۳:۳۵
  • اسماعیل

یک آپدیت بهتون بدم از جریان قرص ملاتونین و تنظیم خواب شبانه‌ای که توی پست قبلی (لینک) براتون تعریف کردم. 

شب اول دو تا قرص ملاتونین ۳ خوردم و نیم ساعت بعدش خوابم برد. ولی کلاً ۴ ساعت ۵ ساعت بیشتر نخوابیدم، ساعت‌های ۲ یا ۲:۳۰ بیدار شدم و به کارام مشغول شدم. دوباره فرداش ساعت ۱۰ خوابم برد تا ساعت ۱ بعد از ظهر. 

روز اول خیلی تجربه موفقی نبود، ولی از اونجایی که اسمش روشه: روز اول، ادامه دادم و به این مسئله توجه نکردم. 

  • ۰ نظر
  • ۱۲ اسفند ۰۳ ، ۱۳:۲۰
  • اسماعیل

بالاخره تصمیم گرفتم بعد از یک مدت طولانی دست و پنجه نرم کردن با داستان تنظیم ساعت خواب از قرص ملاتونین استفاده کنم. 

ساعت‌های ۹ و نیم ۱۰ بود که دو تا قرص ملاتونین ۳ رو خوردم و گوشی و تبلت و همه چیزم کنار گذاشتم، کتابی برداشتم بخونم که دیگه خوابم ببره. اثر قرص سریع خودشو نشون داد. در یک خواب آلودگی خاص ساعت ۱۱ نشده خوابم برد. انتظار داشتم که تا صبح قشنگ ۸ ساعت خوابمو تکمیل کنم. وسط تاریکی شب از خواب بیدار شدم. امیدوار بودم که ساعت ۵ یا ۶ صبح باشه ولی طبق تجربه‌های قبلی، یک حسی قوی به من می‌گفت که احتمالاً الان ساعت هنوز ۲ هم نشده باشه. از ترس اینکه ساعت هنوز 5 هم نشده باشه، دوست نداشتم گوشی رو چک کنم. ولی بالاخره بر تنبلی خودم غلبه کردم و ساعت گوشی رو یه نگاهی انداختم. بله ساعت یک و نیم نصف شبه و من فقط سه چهار ساعت خوابیدم.

هرچی توی تاریکی اتاق این پهلو اون پهلو کردم که شاید دوباره خوابم ببره افاقه‌ای نکرد. الانم ساعت ۴:۳۵ است که دارم این مطالب رو می‌نویسم. 

مشکل این نیست که من الان ۴ ساعت یا ۴ ساعت و نیم خوابیدم و حالا بیدار که بیدار شدم به کارام می‌رسم و تا شب بیدارم و بعدش می‌خوابم. وطبیعتاً بعد از چند روز یا مثلاً بعد از چند هفته خوابم تنظیم می‌شه.

مسئله اینه که من چندین و چند بار این وضعیت رو تجربه کردم و می‌دونم داستان از چه قرار خواهد بود! الان سرحالم، می‌رسه ساعت 8 یا 9 دوباره یک حالت خواب آلودگی به من دست میده شبیه کسی که ۷۲ ساعت نخوابیده. 

داستان هرچی هست برمی‌گرده به هورمون‌های درون ریز بدن. هورمون‌هایی که مربوط به خواب هستند حالا یا ملاتونین یا هرچی. در اثر نزدیک به یک دهه کار طولانی با لپ تاپ و تبلت و گوشی، وضعیت خواب من به این شکل دراومده که تا 4 یا 5 صبح بیدارم و بعدش می‌خوابم. ساعت بدن من همینجوری عادت کرده، یعنی حتی اگر ساعت‌های خیلی زیادی از شب رو هم بخوابم (که بارها برای من اتفاق افتاده ساعت ۱۲ خوابیدم ۶ بیدار شدم) دوباره از ساعت ۷ به بعد یک خواب آلودگی وحشتناک منو می‌گیره و تا نخوابم حالم مساعد نمی‌شه. این ترشح ملاتونین از ساعت ۷ تا ۱۲ ظهر بزرگترین مشکل منه. 

  • ۰ نظر
  • ۰۵ اسفند ۰۳ ، ۰۵:۰۲
  • اسماعیل
هر کی هم باشی، یک روز می‌میری و هر چقدر هم که خوشگل یا باهوش یا پولدار و قدرتمند و یا معروف باشی؛ کرم‌ها بدن گندیده‌ات رو می‌خورن و بعد از مدتی تجزیه می‌شی و چیزی ازت باقی نمی‌مونه. چیزی نمی‌گذره که آخرین نفری هم که تو رو به یادش می‌اومد هم فوت می‌کنه و به این ترتیب به فراموشی ابدی سپرده می‌شی.
این یک واقعیت تلخ و مسلمه که مرگ بر همه چیز چیره خواهد شد. همین که روزی یکی دو بار این موضوع به ذهنم میاد باعث می‌شه برای خیلی چرندیات که ممکنه برای خیلی‌ها اهمیت زیادی داشته باشه هیچ وقعی ننهم!
  • ۰ نظر
  • ۱۲ شهریور ۰۳ ، ۱۶:۲۷
  • اسماعیل

نه خشم و نه نفرت، هیچ کدام ما را به تجربه واقعی رشد و شکوفایی و شادی رهنمون نخواهد کرد. خلاصه قانون «راز» این است: آنچه را که بیشتر از همه به آن می‌اندیشیم، به سمت خود جذب می‌کنیم.

زمانی مهربانی، شکوفایی و شادی را جذب می‌کنیم که فکرمان را به این‌ها اختصاص دهیم. نه از کسی کینه داشته باشیم. نه به نفرت و انتقام فکر کنیم.

زندگی آنقدر کوتاه است که ارزش این را ندارد که عمر خود را صرف چیزهایی کنیم که خودمان آن‌ها در لیست آرزوهای خود قرار نداده‌ایم. زمانی که به خشم، نفرت و انتقام می‌پردازیم در واقع، این کسان دیگری هستند که ما را کنترل می‌کنند.

لیست آرزوهای ما چیست؟ آیا هر روزه آن‌ها را می‌خوانیم؟ آیا فعالیت‌های اصلی ما در طول روز در جهت رسیدن به آن آرزوهاست؟

  • ۰ نظر
  • ۰۱ شهریور ۰۳ ، ۲۲:۲۵
  • اسماعیل

هر کدام از ما با شمعی در دورن به دنیا می‌آییم. ما مسئول شمع درونمانیم. می‌توانیم آن را آنقدر درخشان و گرم کنیم که خورشیدی شود که هزاران هزار جرم در اطراف آن بچرخند و تحت تأثیر جاذبه و نور و گرمای آن حیات بر روی آنها شکل بگیرد و یا می توانیم آنقدر آنرا تاریک و تاریک‌تر و سرد و سردتر کنیم که سرانجام به سیاه‌چاله‌ای مخوف بدل گردد که هر چیزی را به دورن خود ببلعد.

پیامی که ما به دنیای اطراف خود می‌فرستیم به میزان نور و گرمای این شمع وابسته است. تا حالا فکر کرده‌اید که چه پیامی به دنیای اطرافت ارسال می‌کنید؟

  • ۰ نظر
  • ۰۱ شهریور ۰۳ ، ۲۲:۲۰
  • اسماعیل

دو روز بیشتر از تابستان نگذشته اما آن پنکۀ دستی که جعفرخان از ینگۀ دنیا آورده، کم‌کم دارد از نفس می‌افتد. از پنجره که بیرون را نگاه می‌کنم‌ زمین انگار مثل یک بستنی قیفی در دست بچه‌ای است که نم‌نم آب می‌شود و لیزاب چسبناک و لزجش شُره می‌کند. از وقتی که سرهنگ با آن ماشین قرمز به سمت پادگان می‌رفت تا وقتی که به خانه بر می‌گشت دلم هزار جا می‌رفت. همان روز که سرهنگ رفت و دوباره هفت سال بعد پیداش شد، آقا نصرت چرخی مثل همیشه با لهجۀ ترکی توی خیابان داد می‌زد و سیب گلاب می‌فروخت. حتما سرهنگ کنار گاری آقا نصرت روی ترمز زده و ازش چند کیلو سیب خریده بود. عادت داشت دست خالی به پادگان نرود. همیشه می‌گفت که سربازهایی که به اجباری می‌آیند مثل بچۀ خودم هستند. چشم‌شان به دست من است. بچه که نداشتیم. یعنی داشتیم اما عمرش به دنیا نبود. سرهنگ تازه آن شورلت ایمپالای کرم رنگ را خریده بود. در سرازیری گردنۀ هزار چم ترمزش برید و بچه به بیرون پرتاب شد. کار خدا بود که من و سرهنگ جان به در بردیم اما هر چه گشتیم بچه را پیدا نکردیم. فکر نکنید که این حرف‌ها را از خودم در می‌آورم یا به‌خاطر همان قرص‌هاست که برادرم جعفرخان از ینگه دنیا برایم آورده. حتی از ژاندارمری هم یک‌کرور آدم فرستادند و هفت‌شبانه روز وجب‌به‌وجب، تمام دره را گشتند اما چیزی پیدا نکردند. آخرش باران تندی گرفت و یک جیپ‌ ژاندارمری را هم به ته دره برد و همان شد که پرونده را بستند. وقتی که تنها می‌شویم سرهنگ دهانش را به گوشم نزدیک می‌‌کند و می‌گوید که به چشم خودش دیده که بچه همان لحظۀ آخری که ماشین به صخره خورد و ایستاد، از توی ماشین پرواز کرده، از بالای قلۀ هزار چم رد شده و به سمت دماوند رفته. می‌گوید که جایش خوب است. حتی دهقانانی که به سمت مزرعه می‌رفتند، دیده‌اند که پسر بچه‌ای توی آسمان دارد بال‌بال می‌زند تا خودش را به بالای کوه برساند. می‌گویم پس خودت این‌همه سال کجا بودی؟ سگرمه‌هایش توی هم می‌رود و با کج‌خلقی می‌گوید: صدبار گفتم باز تو باور نمی‌کنی...توی پادگان بودم. مخفی شده بودم. چه‌کار باید می‌کردم؟ اگر با آن لباس و واکسیل و قپه‌ها بر می‌گشتم و دست انقلابی‌ها می‌افتادم. همان‌جا سینه دیوار می‌گذاشتند و تیربارانم می‌کردند! می‌گویم بس کن اسدلله خان، آخر مگر می‌شود کسی هفت‌سال آزگار توی توالت پادگان خودش را پنهان کند و گیر این‌ها نیفتند. حتما پای یک زن در میان بوده... 

 

  • ۰ نظر
  • ۲۷ مرداد ۰۳ ، ۲۱:۰۸
  • اسماعیل

من نوشتن با مداد رو خیلی دوست دارم. نوشتن با مداد حسی داره که با چیز دیگری نمی‌شه تجربه‌اش کرد:

بوی چوب مداد، صدای لغزیدن ذغال روی کاغذ دفتر، دست‌خطی که اول نازکه و بعد ضخیم‌تر می‌شه و تراشیدن مدادی که نوکش تموم شده. اینها همه منحصر به فرد هستن.

اما جدای از حس نوشتن، مداد به خودی خودش هم برای اهمیت ویژه‌ای. مداد از معدود چیزهایی هست که من رو به گذشته متصل می‌کنه. یا در واقع حسی رو در من زنده نگه می‌داره که چیزی شبیه امید هست. گذشته‌ای که می‌توانست باشد و گذشته‌ای که بود با هم فرق داشتن، خیلی فرق داشتن. مداد یکی از معدود چیزهاییه که به من این فرصت رو می‌ده تا تا ارتباطم رو با چیزهایی خوبی که در گذشته موندن و چیزهایی که می‌تونستن باشن حفظ کنم. 

🟧 پی‌نوشت: هر بار که گذرم به لوازم‌التحریری می‌خوره به احتمال زیاد یک مدل مداد جدید می‌خرم 😉

  • ۱ نظر
  • ۲۶ مرداد ۰۳ ، ۰۱:۲۳
  • اسماعیل

گاهی هم دیگر چیزی برای نوشتن نیست یعنی هست اما تا می‌خواهی روی کاغذ بیاوری در غبار ملال و کسالت گم می‌شود. گاهی باید چند صفحه‌ای بنویسی، اصلاً تو بگو چند خط کج و معوج و آخر سر هم کاغذها را پاره کنی و در سکوت بنشینی و از پشت پنجره آدم‌ها را تماشا کنی. گاهی باید خودت را لای هوای دم کرده مرداد بالا بیاوری و دوباره دنبال خودت بگردی ... لابه‌لای کلمات ... کلماتی که گاهی عطر خاک جنگل، گاهی بوی شوره‌زار و بیابان و گاهی بوی مه و بخار دریاهای دور را می‌دهند. آن‌جا که ناخدایی بی‌پروا در تاریکی شب، قایقش را به آب می‌سپارد و خودش را به احتمال سخاوت امواج، آن‌جا که دریا با خندهٔ کف‌آلودش مثل آدم‌های مست، بطری‌های سرگردان و جنازه‌های غریق را روی شن‌های داغ جزیره‌های متروک تف می‌کند. آنجا که دیگر مثل هیچ کجای این دنیا نیست. آن‌جا که دیگر هیچ واژه‌ای برای نوشتن کافی نیست...

  • ۱ نظر
  • ۱۹ مرداد ۰۳ ، ۱۶:۲۸
  • اسماعیل

«نویسنده: کسی که همه‌چیز برایش جالب است.»
سوزان سانتاگ

«آن‌که خانه‌ای ندارد در نوشتن خانه می‌کند.»

تئودور آدورنو

«نمی‌توان نوشت اما باید نوشت؛ نمی‌توان ادامه داد اما باید ادامه داد.»

ساموئل بکت

«برای نویسنده‌شدن نیست که می‌نویسم. می‌نویسم تا در سکوت به آن عشق که شبیه به هیچ عشقی نیست دست یابم.»

کریستین بوبن

«بهترین توصیه به کسی که می‌خواهد نویسنده‌ی بهتری شود: نوشته‌ای را که تحسین می‌کنید یا چیزی که فکر می‌کنید خیلی زیبا نوشته شده را بردارید و کلمه به کلمه آن را رونویسی کنید.»

بنجامین دریر

«نوشتن، تمرین زندگی است.»

مارگریت دوراس

«می‌نویسم تا به زندگی خودم طرحی بخشیده باشم. تا یک نفر دیگر را جای خودم طراحی کنم. چهره‌ی دیگری را زیر چهره‌ی خود، ترسیم کنم.»

آلبا د سس‌پدس

«بهترین زمان برای فکر کردن به ایده‌ی نگارش یک کتاب، وقت ظرف شستن است.»

آگاتا کریستی

«ترسناک‌ترین چیزی که در زندگی با آن روبه‌رو شده‌ام، نوشتن است.»

ارنست همینگوی

  • ۱ نظر
  • ۱۸ مرداد ۰۳ ، ۰۱:۳۰
  • اسماعیل

بچه که بودم فکر می‌کردم خدا هر روز می‌آید و بالای آن کوه قرمز می‌نشیند. پدرم شب‌های محرم من را با خودش به مسجد می‌برد. همان مسجدی که یک تابوت خالی توی حیاطش داشت و شیخ اکبر خبر مرگ دیگران را گاه‌و بی‌گاه از پشت بلندگویش اعلام می‌کرد. دو سه روز قبل از عاشورا تعزیه برپا می‌شد. چند تا شتر و اسب می‌آوردند. کاروان اولیا لباس سبز می‌پوشیدند و اشقیا لباس قرمز. امام خوان و زینب خوان چند تکه کاغذ کوچک توی دستشان بود. بلند‌گو را می‌گرفتند و شروع به ذکر مصیبت می‌کردند. لشکر اشقیا شمشیر‌ها را به سپر‌ها می‌زدند و توی جمعیت ولوله‌ می‌افتاد. آخرین چیزهایی که از بچگی‌ درسایه‌گرد به یاد دارم همین‌هاست‌. همان‌روزی که پدرم برایم لباس سبز خریده بود که از کودکان کاروان امام باشم. جلوی مسجد پر از جمعیت بود. بعضی‌ها حتی از تیر چراغ برق بالا رفته بودند. روی گلیمی وسط آن همه جمعیت نشسته بودیم و منتظر شمر بودیم که بیاید و رجز بخواند. شمر نیامده بود. شیخ اکبر آدم فرستاد عقبش. وقتی برگشت چیزی توی گوش شیخ‌اکبر گفت. شیخ اکبر اوّل سرخ شد و بعد زد زیر خنده! خنده‌اش در میان هیاهوی جمعیت گم شد. اما من شنیدم که به علیخان بگوید «لباس شمر را  گاو جویده» یکی رفت و برای شمر لباس آورد. یک مانتی‌گل قرمز بود که شکمش را بیرون انداخته بود. شمر با همان مانتی‌گل قرمز و کلاه‌خود و پرهای رنگی روی سرش شروع به چرخیدن دور خیمه‌ها کرد و رجز خواند: هَل مِن مبارز یا ابن رسول‌الله! اشقیاء شمشیرها را در هوا تکان دادند و گرد و خاک شد. گلویم خشک شده بود و قلبم تُند تُند می‌زد. داشتم به خدا فکر می‌کردم که از بالای کوه قرمز پائین بیاید و امام را نجات بدهد. شمر بالای سر امام رسید و می‌خواست او را روی زمین هُل بدهد. صدای گریه از میان زن‌ها بلند شد. اسب‌ها دورشان می‌دویدند و غبار تا مناره مسجد بالا رفته بود. شمر که خنجر را کشید و خواست که بگوید «خونِ حسین چنان آب از خنجرم چکیده» که بی بی سلیمه تخت سینه‌اش زد و شمر سکندری خورد و روی زمین افتاد. مردم برای بی‌بی سلیمه هلهله کشیدند. جست زد و روی سینه شمر نشست و خواست خنجر را روی گلویش بگذارد که شیخ اکبر و تعزیه گردان‌ها رویش افتادند و از مجلس بیرونش بردند. دهانم مزۀ خاک می‌داد. تشنه‌ام بود و دلشوره داشتم‌. توی جمعیت دنبال پدرم گشتم اما پیدایش نکردم. طبل‌ها به صدا درآمدند و حسنعلی شروع به زدن شیپور کرد.‌ گریه‌ام گرفته بود. چند تا زن آمدند و دست روی لباسم کشیدند. یکی هم پول سنجاق کرد. از میان ستون غبار به کوه قرمز نگاه کردم. جای آن پیرمرد خالی بود و ابری سیاه داشت به سمت سایه‌گرد می‌آمد... 

  • ۰ نظر
  • ۱۶ مرداد ۰۳ ، ۱۱:۲۴
  • اسماعیل

دستم را به تاریکی شب می‌آویزم و با لمس اشیاء دور و برم راه می‌روم. مثل راه رفتن آدم مستی در کنار دیوار. این‌جا تاریک است و من خودم را پشت انبوهی از کلمات پنهان کرده‌ام. دست‌هایم به جای رایحهٔ گل‌های شب، بوی تلخی جوهر می‌دهد. شب مرا با خود به انتهای اندوه می‌برد. به سکوتی که در پس آن جز خود سکوت چیزی نیست؛ به معجزهٔ قرص‌های آرام‌بخش در مغز و به التهاب الکل در رگ‌ها. به آنجا که هیچ قصه‌ای برای گفتن نیست. به جنون بی‌ دلیل هنگام بالا رفتن از ماه و کلماتی که در سرم منفجر می‌شوند. کلماتی که گاهی به یکدیگر می‌چسبند، گاهی از هم دور می‌شوند و بعد شبیه گردابی آن‌قدر می‌چرخند تا من را به درون خود فرو برند. و من اینک پیامبری بی‌کتابم با چشمانی بسته و دهانی دوخته، سیگاری بر لب و جامی در کف؛ پیامبری که خود آیهٔ عذاب‌ است و مردمش را به گمراهی و گناه بشارت می‌دهد

  • ۰ نظر
  • ۱۵ مرداد ۰۳ ، ۱۲:۱۳
  • اسماعیل

یک لحظه‌ای بین خواب و بیداری هست که شاید چند ثانیه بیشتر نباشد آن لحظه که نه در دیار سایه‌‌ها هستی و نه در وادی روشنایی. آن لحظهٔ بین شیرینی خواب رحیل و اندوه بیداری. همان لحظه‌ای که حس می‌کنی خیر و شر دست روی شانهٔ یکدیگر انداخته‌اند و راه و چاره‌ای برای تمام تناقض‌های جهان پیدا کرده‌ای اما با باز شدن چشم‌ها تازه می‌‌فهمی که هیچ چیزی سر جایش نیست. یک لحظه‌ای بین خواب و بیداری هست که تلخی گذشته و اضطراب آینده با هم یکی می‌شوند. مُرده‌ها و زنده‌ها گرد هم می‌آیند؛ گُل می‌گویند و گُل می‌شنوند و آخرش که چشم که باز می‌کنی بخار می‌شوند و دود می‌شوند و به هوا می‌روند‌‌. لحظه‌ای که مثل هیچ زمانی نیست و هیچ عقربه‌ای آن را بر نمی‌تابد و هیچ کلمه‌ای برای نوشتن از آن کافی نیست...

  • ۰ نظر
  • ۱۴ مرداد ۰۳ ، ۲۰:۳۳
  • اسماعیل
دو قدم مانده به صبح
آخرین نظرات