دو قدم مانده به صبح

سلام خوش آمدید

۱۶۳ مطلب با موضوع «یادداشت‌های روزانه» ثبت شده است

خواسته بودی که نامه‌ای برایت بنویسم و من این نامه را در کنار خیابان می‌نویسم. در میان هیاهوی ماشین‌ها و نگاه رهگذرانی که گاهی از میان تنم عبور می‌کنند. آیا تا به حال شده که در ظاهر بخندی و دلت از غمی که نمی‌دانی ریشه‌اش کجاست، آتش بگیرد؟ آیا تا به حال شده که در میان خنده‌هایت ناگهان به گریه بیفتی؟ آیا شده که در میان جمعی باشی و گاهی از سایۀ خودت هم بترسی؟ آه...قرار بود نامۀ اولم که به تو می‌نویسم، احساس‌کوب باشد اما نمی‌دانم چرا آخر نوشته‌های من به تلخی می‌رسد. دوست داشتم نامه‌های من به تو مثل تکه‌ای یخ در وسط ظهر تابستان باشد که هر وقت آن‌ها را می‌خوانی گوشه‌‌ای از دلت را خنک کند اما انگار من با کلمات شراب تلخ و سکرآوری می‌سازم که نوشیدن آن دری به دریغا را به روی تو می‌گشاید. دلم می‌خواست که این واژه‌ها توصیفی از لبخند تو باشد. نوشتن از آن چشم‌هایی که همیشه با اضطراب در چشم‌خانه می‌چرخد و نگاهش گاهی تا عمق جان من می‌نشیند! دلم می‌خواست دست‌های تو را از میان انبوه فاصله‌ها، جاده‌ها، پل‌ها و مرزها بگیرم و آن را روی سینه‌ام بگذارم تا ضربان قلب خسته‌ام را لای کلمات بریزی و برایم با نامه‌ای بفرستی. دلم می‌خواست این کلمات در لابه‌لای گیسوانت می‌چرخید و عطر آن را می‌گرفت. اما دریغ از خواستن‌هایی که هیچ وقت بر زبان نیز نیامد و زیر خروارها خاک ماند و فراموش شد. دریغ از عشق‌هایی که به‌خاطر رنگ و مرز و ظن در پشت دیوارهایی بلند زندانی شد. من این کلمات را از میان انبوه تاریکی برای تو می‌نویسم و روی کاغذ می‌آورم. مانند همان کسی که در انبار کاه در پی سوزنی بگردد و به امید یافتنش هر چیزی که نوری بر آن بتابد را وارسی کند. من نیز در میان تاریکی در پی واژه‌ها می‌گردم. آن‌ها را تکه‌تکه می‌کنم تا نوری از واج‌های‌شان بر انبوه ظلمت بتابانم؛ مرگ به ناگاه گرم می‌شود و هق‌هق به قهقه‌ای در میان سکوت. من واژه‌ها را می‌کاوم چون مردی که برای بار نخست بر تن باکرۀ زنی دست می‌کشد. من واژه‌های تهی شده از معنا را فرو می‌ریزم و از آن دنیایی تازه برای تو می‌آفرینم. یک دنیای قشنگ و نو که خانه‌هایش از جنس بلور باشد و گل‌هایش از آبگینۀ رنگارنگ. در این دنیا نه بمبی بر روی خانه‌ای می‌افتد، نه کودکی از وحشت گرگ دهان‌آلودۀ جنگ بر خود می‌لرزد و نه زنی به‌خاطر عشق ورزیدن به مسلخ می‌رود. تنها چیزی که در دستان من و توست همین کلمات است. ما باید در سمت این کلمات باشیم. ما باید با نور این کلمات از عطرهای به جا مانده و بوسه‌های از یاد رفته و اشک‌های ریخته بنویسیم. باید شکوه از دست رفتۀ عشق را دوباره به این لباس‌ها و خرقه‌های تهی شده از آدم‌‌ها برگردانیم. ما باید همین کلمات معمولی و از ریخت‌افتاده را، همین « سلام» و « چه خبر» و «خداحافظ» را در سنگلاخ رنج‌هایی که با خود می‌کشیم، مانند جواهری صیقل دهیم و از درخشش آن نوری بر لُجۀ تاریکی بیندازیم. عزیز دلم، پناه ما همین کلمات است که از خیال بر دست‌های ما می‌تراود؛ گاهی چون لشگر خاقان چین می‌شود و از مرزها گذر می‌کند، گاهی مانند نقشی خیال‌انگیز بر بال پروانه و گاهی نیز مانند بوسه‌ای گرم و هوسناک بر لب‌های زن و مردی غریب و خسته از رنج روزگار می‌نشیند.

 

  • اسماعیل
همه چیز از آن خبر عجیب شروع شد. سلطان سوسیس روسیه را با تیر و کمان در سونای خانه‌اش کشتند. خبر مُردن سلطان سوسیس روسیه در سونای خانه‌اش به اندازه‌ی کافی عجیب بود اما این‌که تیتر اول خبرهای دنیا بشود از آن هم عجیب‌تر بود. یک جورهایی آدم یاد مایاکوفسکی می‌افتاد و آن شعر ابر شلوار پوش‌اش؛ آه ای واسیلی پترویچ، سلطان سلاطین سوسیس‌‌های وسوسه‌ناک روسیه، شما که مرگ را با تیر و کمانچه می‌خواهید! دیگر بعد از آن خبر به همه چیز عادت کردیم و دنیا کم‌کم به سمت هرج و مرج عجیب اما رخوتناکی رفت. هر اتفاقی که می‌افتاد با تعجب به هم نگاه می‌کردیم و زیر خنده می‌زدیم، میان خنده‌های‌مان یک‌باره گریه ‌می‌کردیم و بعد ساکت می‌شدیم و منتظر خبرهای بعدی می‌ماندیم. خبرها به طرز عجیبی بهت آور اما خنده دار بود. بهتش شبیه دیدن یک آدم مُرده وسط خیابانی شلوغ بود، خنده‌اش شبیه فکر کردن به یک چیز خنده‌دار وسط مراسم خاکسپاری همان آدم مُرده. از آن روز ما همیشه منتظر آخرین خبر بودیم. خبر پایان دنیا آن هم نه با برخورد یک شهاب سنگ یا یک حمله اتمی قریب‌الوقوع بلکه با چیزی که میان اضطراب جمعی، از خنده به خود بپیچیم و روده‌بر شویم؛ خبری مثل بارش سهمگین سوسیس، تندباد دلارهای تقلبی، سیلاب عطرهای قلابی، سونامی دامن‌های کوتاه و لباس‌های زیر ارزان‌قیمت. خبری که پایانش مثل یکی از فیلم‌های تارکوفسکی یا آنجلوپولوس باشد. خبری که مانند کابوس‌های آدم‌های لال هیچ وقت قابل بازگویی نباشد...
  • ۰ نظر
  • ۳۰ خرداد ۰۳ ، ۰۷:۰۵
  • اسماعیل

چند روز پیش داستانی خواندم از «تنسی ویلیامز» دربارۀ پسری که معشوقه‌اش رهایش کرد و او برای تحمل رنج جدایی به کتاب پناه برد. آنقدر در کتاب خواندن فرو رفت که دیگر همه چیز را فراموش کرد، حتی همان دختری که بعد از سال‌ها برای دیدارش آمده بود. خواستم برای روز جهانی نوشتن چیزکی بنویسم اما در آئینه نگاهی به خودم انداختم و زیر لب گفتم که سال‌هاست دارم می‌نویسم بی‌آن‌که کتابی داشته باشم. مثل شبانی که در ناکجاآبادی از بین‌النهرین چند سالی به کوه می‌رود، در غار چله می‌نشیند و بعد با دستی افراشته به سمت قوم خویش می‌رود تا از آن‌چه بر او رفته بگوید بی‌آن‌که کتابی زیر بغل داشته باشد. توی آینه به خودم گفتم که سال‌هاست می‌نویسم اما نه برای خوانده شدن، که برای فراموش کردن و از یاد رفتن. مثل عاشقی دل‌خسته یا تاجری ورشکسته و یا زنی سوگوار که برای فراموش کردن خودش به الکل یا مخدر پناه می‌برد. نوشتن برای من از یاد بردن است. هر کلمه‌ همانند سیاه‌چاله‌‌ایست که خاطرات و رنج ها را در خود فرو می‌کشد تا در سکوت به زیستن ادامه دهم. سال‌ها شاید بگذرد و در نیمه شبی بی‌خواب، زنی زیبا یا مردی پر از شور زندگی این نوشته‌ها را بخواند. بخواند برای این‌که به خواب رود. سال‌هایی دور. سال‌هایی که از ما فقط خاطره‌ای در یاد مانده و پاره استخوانی در خاک. بعد از آن سکوتی کند و بگذرد...از یاد رفته‌گان را فقط با سکوت به یاد می‌آورند.

در همین زمینه

  • ۱ نظر
  • ۲۹ خرداد ۰۳ ، ۱۶:۴۰
  • اسماعیل

ایرج میرزا در مثنوی «عارف‌نامه»، به دوست شاعرش، عارف قزوینی، توصیه می‌کند که گِردِ سیاست نگردد، چون آب‌وهوای سرزمین سیاست عَفِن و آلوده است و هر کسی را توان زیستن در این اقلیم نیست. میدان سیاست عرصهٔ حیله‌سازی، حقه‌بازی، شارلاتی، ریاکاری و لابی‌گری است. زمین سیاست جای آدم‌های ساده و بی‌شیله‌پیله نیست، جای آدم‌های یک‌رنگ و

  • ۰ نظر
  • ۳۱ ارديبهشت ۰۳ ، ۰۱:۳۲
  • اسماعیل

دیشب یوونتوس بازی داشت؛ یک بازی کاملاً نازیبا و غیر قابل قبول. بازی با نتیجه مساوی تمام شد و فاصله یوونتوس حتی با جایگاه دوم هم بیشتر شد. اگر میلان و بولونیا بازی‌های خود را تا آخر فصل ببرند (که خیلی محتمل است) در این صورت با این وضع بازی یوونتوس، جایگاه سوم هم در خطر خواهد بود. 

هیچ وقت درک نکردم که تیم و مربی چه مرگشان است. انگار عمداً می‌خواهند نتیجه نگیرند. اصلاً این تاکتیک و این چینش را درک نمی‌کنم. پاس‌های بی‌دقت، زدن توپ به پای بازیکنان حریف و از همه مهم‌تر آماری که امشب فهمیدم: ۵۵ موقعیت گل قطعی که توسط یوونتوس خراب شده است! به عبارتی در شرایط بهتری می‌توانست ۵۵ گل به حساب یوونتوس واریز شود و این یعنی قهرمانی! 

  • ۰ نظر
  • ۰۱ ارديبهشت ۰۳ ، ۰۲:۴۹
  • اسماعیل
ما پس‌مانده‌های عاداتی از گذشته هستیم. جایگاه انعکاس‌های شرطی و عکس‌العمل‌ها هستیم. یک نوع آگاهی نسبت به الگوهای ترکیب‌یافتۀ قدیم در ما هست، اما عکس‌العمل‌های ما نسبت به این پدیده معمولاً هوشیارانه نیست.
  • اسماعیل

ما چیزی که خودمان می‌خواهیم باشیم، نیستیم؛ چیزی هستیم که جامعه می‌خواهد، چیزی هستیم که والدینمان انتخاب می‌کنند.
ما نمی‌خواهیم کسی را ناامید کنیم. نیاز شدیدی به دوست داشته شدن داریم. بنابراین بهترین‌ها را در وجود خود خفه می‌کنیم. کم‌کم درخشش رویاهامان تبدیل به هیولای کابوس‌هامان می‌شود. آن‌ها کارهایی‌اند که انجامشان نداده‌ایم. ممکن‌هایی که ناممکن کرده‌ایم.

با انجام دادن آنچه نباید انجام دهی، خودت را پیدا می کنی. (رمان Adultery پائولو کوئیلو)

  • اسماعیل
هر چی از آدم‌های احمقی که دور و برم رو پر کرده بودن دورتر و دورتر می‌شم به خود واقعیم که زیر یک خروار غبار گم شده بود نزدیک‌تر می‌شم. مثل این بود که خودم را فراموش کرده بودم و الان دارم ذره ذره خودم را یادم میاد.
هر چه تنهاتر می‌شم و وقت کمتری رو برای امورات بیهوده دیگران می‌گذرونم و در عوض وقت بیشتری برای کارهایی که خودم رو به خودم نزدیک‌تر می‌کنه سپری می‌کنم حس تازه‌تری پیدا می‌کنم. مثل آدمی هستم که از کما خارج شدم.
هر چه از انرژی منفی دیگران دورتر می‌شم انرژی مثبت خودم بیشتر و بیشتر می‌شه.
  • اسماعیل
بالا بری، پایین بیایی درنهایت مهم‌ترین چیزی که به تمام زندگی‌ات جهت می‌ده طرز نگاهته. این که چه جوری اطرافت رو می‌بینی و چیزهایی که اون بیرون اتفاق می‌افته رو چه جوری تفسیر می‌کنی تقریباً یعنی همه چیز!
  • اسماعیل

اپیزود اول
پونزده شونزده سالی می شد که تو یه دفتر مهندسی نقشه کشی می کرد، زبان انگلیسیشم خوب نبود، یه دفعه چندماه پیش شنیدم که از یکی از دانشگاههای ایتالیا برای فوق لیسانس پذیرش گرفته و دنبال مدرک زبان و هر چی که داشت فروخت، یه ماشین و یه زمین شراکتی که سر همون با اون شریکه که مجبور شدن فوتی فوری زیر قیمت بفروشنش میونه شون شکر آبم شد. با این امید که بره بخونه، شاید جایی کار پیدا کنه و بمونه ...
اپیزود دوم
پرستاره وقتی که اینجا تو بخش، همراهِ بیمار جایِ ظرف مخصوص ... رو می پرسید با تندی بدون این که سرشو بالا بیاره:«خانوم تو دستشوییه، برو بردار، بهت گفتم که...» در حالیکه حالِ گفتن نداشت... و همراه، همه ی کارای بیمارشو حتی تخلیه ی سوندو انجام می داد.
حالا تو یکی از بخشای داخلی بیمارستانِ یکی از کشورای اروپایی از اون کشورا که جمعیت سالمنداشون بالاس، زیر بیمارای سالمندو عوض می کنه، با مدرک لیسانس!!! اصلا استخدام شده برای این گروه نیازمند به درمان
به یکی از دوستاش گفته...
اپیزود سوم
چقدر مشاغل برای فرایندِ مهاجرت ایجاد شده ، اینا هم به خاطر گردش مالی شون خیلی مواقع از تبلیغات غیر واقعی و خیال پردازانه استفاده می کنن و تو روند مهاجرت بی تاثیر نیستن...
مهاجرت به علت نابرابری ها، عرصه رو تنگ کردن توسط گروههای وابسته به حکومت که از حداکثر منابع برخوردار و با افزایش مهاجرت جای اینا بازتر که هم اینورو دارن و هم با دلارا زندگی های لاکچری اون ورم مال همیناس و این که مهاجری که همینطوری رفته باید جون بکنه تا تثبیت بشه و تازه بعدِ فراغت از تثبیت دلش برای بوی قورمه سبزی پیچیده در خونه ی مادریش یه ذره بشه و این که بی نقص و گل و بلبل نشون دادن وضعیت کشورای دیگه توسط مهاجران قبلی روند مهاجرت رو خیلی افزایش داده..

  • اسماعیل

وقتی از هرات می‌آمدیم، در نزدیکی‌های قندهار همسرم خواهش کرد که برای چند لحظه چادری/برقع‌اش را بردارد. دلیلش را نمی‌دانستم، ولی می‌شد فشار و حرارت زیاد داخل ماشین را حدس زد. چیزی نگفتم و بی‌خیال این حرف شدم. او پافشاری کرد و گفت:«نفسم بند میایه…»
در صندلی عقبی و پهلوی ما رقم رقم مردان ریش بلند نشسته بودند که در تمام مسیر متوجه نشدم با زنان خود حرف بزنند، انگار درکنارشان اصلا کسی حضور نداشت. زنان همه مطیع بودند، مطیع‌تر از یک ماشین، عاجزتر از هر زنده‌جانی.
برایش گفتم که این کار درستی نیست؛ هیچ زنی این‌جا از زیر برقع خود بیرون نمی‌شود. اجازه ندارند. ببین.
گفت:« فقط آب می‌نوشم، حالم خوب نیست»

  • اسماعیل

«بخندید، سفر کنید و کتاب بخوانید! خبره ای در دنیای زبان، آموزش و اینترنت. سوالهای خود را در بخش نظرات مطرح کنید، ما یا سایر هموطنان پاسخ خواهیم داد. برای کمک به سایت ما و گسترش آموزش در بین هموطنان، در سایتها، وبلاگ ها و شبکه های اجتماعی لینک سایت ما را درج کنید.»

بهانۀ این نوشته متن بالا است از سایت چرب زبان انتخاب شده است. من هیچ  تغییری در آن نداده‌ام فقط اینکه متن را بین علامت نقل قول آورده‌ام.

از نظر این متن نمونه عالی یک «کپی» عالی است.

به این کاری ندارم که این سایت چه تعداد مخاطب دارد و در جذب و نگه‌داری مخاطب و امر فروش چقدر موفق است. به این هم کاری ندارم که شما آیا با این سایت سر و کار داشته‌اید یا نه و چه نظری در مورد آن دارید. هیچ‌کدام از این‌ها موضوع نوشتۀ من نیست.

  • اسماعیل

اولین سؤالی که به ذهن می‌آید:

چرا گوگل اینقدر سرویس تعطیل شده دارد؟

دلیل واقعی پشت این تعطیل شدن‌ها:

حتی اگر گوگل باشی از موازی کاری و تصمیم اشتباه در امان نیستی.

ادامۀ خبر: 

قبرستان محصولات گوگل به‌زودی میزبان عضو جدیدی خواهد بود. این شرکت قصد دارد سال ۲۰۲۴ برای همیشه با سرویس Podcasts خداحافظی کند (لینک خبر: 1 & 2) و البته خدمات آن را

  • اسماعیل

۲۵ سال پیش در چنین روزی ایده‌ای عملی شد که بعدها معنای زندگی رو برای قرن پیش روی خودش عوض کرد.
شغل‌های جدید ایجاد شد، افرادی که توسط سیستم رسمی نادیده گرفته می‌شدند دیده شدند، انحصار خبر از دست رسانه‌ها خارج شد، آموزش و یادگیری مرزها رو رد کرد و در یک کلام به دور از شعارهای چپ و راست دنیا را مکانی بهتری برای زندگی ساخت
و همه این‌ها با یک صفحه سفید و ساده که کاری را باید به درستی انجام می‌داد.

  • اسماعیل

چقدر با این جمله موافق هستید:

وقتی نابغه‌ای حقیقی در دنیا پیدا می‌شود می‌توانید او را از این نشانه بشناسید: تمام ابلهان علیه‌اش متحد می‌شوند

 جاناتان سوئیفت (نویسندۀ سفرهای گالیور)

لطفاً نظراتتون رو در کامنت بنویسید. خیلی متشکرم. 

  • ۰ نظر
  • ۲۱ شهریور ۰۲ ، ۱۶:۴۰
  • اسماعیل

 نادر نادرپور (زاده‌ی خرداد ۱۳۰۸ - درگذشته ۱۳۷۸) شاعر و نویسنده و مترجم ایرانی است.

کتاب مجموعه اشعار وی شامل دفتر شعرهای اوست که از سال ۱۳۲۶ تا ۱۳۷۴ سروده شده اند:

  • چشم‌ها و دست‌ها (۱۳۳۲ – ۱۳۲۶)
  • دختر جام (۱۳۳۳ – ۱۳۳۱)
  • شعر انگور (۱۳۳۵ – ۱۳۳۴)
  • سرمه خورشید (۱۳۳۸ – ۱۳۳۶)
  • گیاه و سنگ نه، آتش (۱۳۴۴ – ۱۳۳۹)
  • از آسمان تا ریسمان (۱۳۴۹ – ۱۳۴۵)
  • شام بازپسین (۱۳۵۵ – ۱۳۵۰)
  • صبح دروغین (۱۳۶۰ – ۱۳۵۶)
  • خون و خاکستر (۱۳۶۷ – ۱۳۶۰)
  • زمین و زمان (۱۳۷۴ – ۱۳۶۶)

این کتاب با مقدمه‌ی مفصلی به قلم خود شاعر، در مورد شعر نو آغاز می‌گردد. در این مقدمه نادرپور به تفصیل در مورد شعر نو صحبت می‌کند و مدعی است که شعر نو شعر امروز است. «ما می‌گوییم که شعری جز شعر نو در این دوران نیست و آنچه را که تقلید مبتذل از استادان قدیم است "شعر" نباید نامید.»

  • ۰ نظر
  • ۱۸ شهریور ۰۲ ، ۱۰:۵۲
  • اسماعیل

در 1916، آلبرت انیشتین بزرگترین کار زندگی خود را به پایان رسانده بود، ده سال کوشش اندیشمندانۀ طاقت‌فرسا برای دست یافتن به نظریۀ تازه‌ای برای گرانش، که او آن را نظریۀ نسبیت عام نامید. ولی این تنها نظریه‌ای تازه برای گرانش نبود، بلکه نظریۀ تازه‌ای بود برای توصیف ساختار فضا و زمان.

نظریۀ نسبیت عام نخستین نظریۀ علمی بود که نه تنها می‌توانست بگوید اجسام چگونه درون گیتی حرکت می‌کنند، بلکه چگونه خود گیتی می توانسته فرگشت [تکامل] یابد.

 لارنس کراوس

 

  • ۰ نظر
  • ۱۴ ارديبهشت ۰۱ ، ۱۲:۱۷
  • اسماعیل

من در دنیای بدون نوتیفیکیشن زندگی می‌کنم.

تمام نوتیفیکیشن‌های تمام اپ‌های موبایلم را قطع کرده‌ام و بنابراین تا خود اپ را باز نکنم نمی‌دانم آن تو چه می‌گذرد و از این جهت خیلی هم خوشحالم. چون هیچ چیزی نمی‌تواند تمرکز مرا به هم بزند. خصوصاً که من خیلی موسیقی و رادیو فرانسه گوش می‌دهم. ساعت‌ها گوشم به موسیقی یا رادیو فرانسه است و هیچ نوتیفیکیشنی صدای آن را قطع نمی‌کند.

وقت‌هایی هم که به چیزی گوش نمی‌دهم و سرم به کارهای دیگری گرم است هیچ صدایی تمرکز مرا به هم نمی‌زند.

شاید بگویید که خوب چه کاری است، اینترنت را قطع کن!

این روش به نظر معقول به نظر می‌آید ولی در عمل این روش جواب نمی‌دهد. چون در ما کِرمی رشد کرده است به نام کِرم وصل بودن یه اینترنت و چک کردن تمام نوتیفیکیشن‌ها. بنابراین اگر به اینترنت وصل نباشید در کمتر از چند دقیقه دوباره سراغ گوشی خود می‌روید و اینترنت آن را روشن می‌کنید. نتیجه! باز نوتیفیکیشن‌ها شما را تسخیر خواهند کرد.

برای فائق آمدن بر یک عادت بهترین کار این است که ذهن را فریب دهیم. بنابراین ذهن را با این روش به این عادت بدهید که: ببین ذهن من، گوشی به اینترنت وصل است ولی هیچ خبر جدیدی نیست و هیچ پیامی نیامده است. می‌بینی که هیچ نوتیفیکیشنی نیامده است!

امتحانش مجانی است. چند روز این روش را امتحان کنید خواهید دید که چقدر روش خوب و کارآمدی است و شما به میزان زیادی تمرکز خود را بالا می‌برید.

در همین زمینه:


Photo by David Švihovec on Unsplash

  • ۲ نظر
  • ۱۲ ارديبهشت ۰۱ ، ۱۷:۵۰
  • اسماعیل

من همیشه امپراتورم و در آینده وقتی نام لرد باتهورد، رئیس‌الوزرای شما (انگلیس) را فراموش کردند و نام‌های دیگر که امروز جلوه می‌کند ازبین رفت، در قرن‌های آینده من هنوز امپراتور خواهم بود!

جسم من در اختیار شماست ولی روح من آزاد است و تا پایان زندگی همان همّت و فعالیت دورهٔ فرماندهی اروپای مرا دارد و آن اروپا در آتیه در مورد رفتاری که نسبت به من شده ‌است قضاوت خواهد کرد و شرمساری آن نصیب انگلستان خواهد شد.

بدبختی و تیره‌روزی به نوبهٔ خود دارای مفاخر و محاسنی است. اگر من روی تخت سلطنت و در میان طرفداران خود می‌مردم، چون حریفی نداشتم، دنیا آن طور که باید مرا نمی‌شناخت؛ ولی در سایهٔ این بدبختی، مرا آن طور که هستم مورد قضاوت قرار خواهند داد و اسارت سَنت‌هِلِن حضور تاریخی مرا تصفیه و تکمیل خواهد کرد و این سنگستان تیره، پایگاه رفیعی خواهد شد که مرا به تمام عالم نشان خواهد داد.

ناپلئون بناپارت

 

Photo by Burst on StockSnap

 

  • ۰ نظر
  • ۱۰ ارديبهشت ۰۱ ، ۱۳:۲۵
  • اسماعیل

شعر رفتار من عادی است قیصر امین پور از مجموعۀ گل‌ها همه آفتابگردانند

رفتار من عادی است

اما نمی‌دانم چرا

این روزها

از دوستان و آشنایان

هرکس مرا می‌بیند

از دور می‌گوید:

این روزها انگار

حال و هوای دیگری داری!

اما

من مثل هر روزم

با آن نشانی‌های ساده و با همان امضا،

همان نام و با همان رفتار معمولی

مثل همیشه ساکت و آرام این روزها

تنها

حس می‌کنم گاهی کمی گنگم

گاهی کمی گیجم

حس می‌کنم از روزهای پیش

قدری بیش‌تر این روزها را دوست دارم

گاهی - از تو چه پنهان -

با سنگ‌ها آواز می‌خوانم

و قدر بعضی لحظه‌ها را خوب می‌دانم

این روزها گاهی از روز و ماه و سال،

از تقویم، از روزنامه بی‌خبر هستم

حس می‌کنم گاهی کمی کمتر

گاهی شدیداً بیشتر هستم

حتی اگر می‌شد بگویم

این روزها

گاهی خدا را هم یک جور دیگر می‌پرستم

از جمله دیشب هم

دیگرتر از شب‌های بی‌رحمانه دیگر بود:

من کاملا تعطیل بودم

اول نشستم خوب جوراب‌هایم را اتو کردم

تنها - حدود هفت فرسخ -     

در اتاقم راه رفتم

با کفش‌هایم گفتگو کردم

و بعد از آن هم رفتم

تمام نامه‌ها را زیر و رو کردم

و سطر سطر نامه‌ها را دنبال آن افسانۀ موهوم

دنبال آن مجهول گشتم چیزی ندیدم

تنها یکی از نامه‌هایم بوی غریب و مبهمی می‌داد

انگاراز لابه‌لای کاغذ تا خوردۀ نامه

بوی تمام یاس‌های آسمانی احساس می‌شد

دیشب دوباره بی‌تاب در بین درختان تاب خوردم

از نردبان ابرها تا آسمان رفتم

در آسمان گشتم

و جیب‌هایم را از پاره‌های ابر پر کردم

جای شما خالی!

یک لقمه از حجم سفید ابرهای تُرد

یک پاره از مهتاب خوردم

دیشب پس از سی سال فهمیدم

که رنگ چشمانم کمی میشی است

و برخلاف سال‌ها پیش

رنگ بنفش و ارغوانی را از رنگ آبی دوست‌تر دارم

دیشب برای اولین‌بار دیدم که نام کوچکم

دیگر چندان بزرگ و هیبت‌آور نیست

این روزها دیگر تعداد موهای سفیدم را نمی‌دانم

گاهی برای یادبود لحظه‌ای کوچک

یک روز کامل جشن می‌گیرم

گاهی صدبار در یک روز می‌میرم

حتی یک شاخه از محبوبه‌های شب یک غنچه مریم

هم برای مردنم کافی است

گاهی نگاهم در تمام روز

با عابران ناشناس شهر

احساس گنگ آشنایی می‌کند

گاهی دل بی‌دست‌وپا و سربه‌زیرم را

آهنگ یک موسیقی غمگین هوایی می‌کند

اما غیر از همین حس‌ها که گفتم

و غیر از این رفتار معمولی

و غیر از این حال و هوای ساده

و عادی حال و هوای دیگری

در دل ندارم

رفتار من عادی است

 

Photo by Mike Cox on Unsplash

  • ۰ نظر
  • ۰۸ ارديبهشت ۰۱ ، ۱۳:۵۴
  • اسماعیل
دو قدم مانده به صبح
آخرین نظرات